دل نوشته های صادقیه

 

 سخن اول:

این بخش را طراحی کردیم تا هر چند وقت یکبار پای صحبت های سالمندانی بنشینیم که هریک  دنیایی از تجربه واندوخته های زندگی و دیباچه تمام نمای علوم مختلف انسانیند ،خوبانی که اگر به دقت و به دید تامل نگریسته شوند برکاتی هستند دوست داشتنی حتی آن دسته شان که مریض احوالند و دست و پاگیر،دردل هایی را برایتان به رشته تحریر درمی آوریم که واژه واژه اش کمتر از زر ناب نیست...

گفتنی است ،مطالب پیش رواختصاصا اززبان ساکنین آسایشگاه خیریه سالمندان صادقیه گزارش می گردد و نام و تصویرشان بنا به دلخواه خودشان درج خواهد شد. 


وقتی آخرین دلخوشی ،یک عروسک بی جان می شود...

 

دل خوشی او حالا دیگر این عروسک دوران بچگی است،عصرها که می شود عروسکش را با دنیایی از حسرت برمی دارد در ایوان آب و جاروب شده صادقیه کنار باغچه پراز گل شمعدانی می نشیند و دررویاهای خود با نوه خیالیش ساعت ها حرف می زند ...گاهگاهی نیز از اطرافیان میخواهد تا نوه اش را نوازش کنند ،مراقب است تا کسی با این جگرگوشه خیالی بدرفتاری نکند...راستی چرا باید آخرین دلخوشی یک عروسک بی جان شود؟

کمی آن طرف تر ،دراطاق آن سوی راهرو سه عروسک ،نماد سه فرزندی است که سال های سال است آن ها را از وی جدا کرده اند ،روزهای متمادی آمدند و رفتند اما خبری از بچه هایش نشد تا اینکه برای زدودن درد فراغ  این پیکره های بی جان خوش آب و رنگ را از دکان اسباب بازی فروشی خرید و حالا با هرکدامشان ساعت ها حرف می زند بدون اینکه پاسخی بشنود...


 

 

دیروز هرچه بود تمام شد

دیده را باید شست...

از سر دل سیری بچه ها و ناتوانی نیست که صادقیه را برای زندگی انتخاب کرده ، اتفاقا  اوضاع مالی خوب وازسلامت کامل جسمی و روحی  برخوردار است از تحصیلکرده های قدیمی است که اعتبار مدرک دیپلمشان با دکترای امروز برابری می کند...،فرزندان سربه راه و دلسوزی هم دارد، او به اختیار خود به اینجا آمده تا بازهم بیاموزد و دنیایی دیگر را با هم سن و سالانش تجربه کند ، برای ما نیز حرف های شنیدنی دارد که درادامه خواهید خواند...

وی قبل از هر صحبت نصیحت گونه ایی می گوید: حضور در مراکزی مانند خانه سالمندان لزوما به معنای فقر ونیاز جسمی نیست بلکه گاهی نیاز به بالندگی بیشتر ،تشنه گان دانایی را به این سمت می کشاند .

این شهروند ارشد رو به جوانان ادامه می دهد: هر انسانی نسبت به دیگری دارای اندیشه و تفکری جداگانه است ،به همین لحاظ جوان ها نیز از افکار و دید متفاوتی به زندگی برخوردارند اما نباید چند نکته را فراموش نمایند اول اینکه خود و تواناییهایشان را باور کنند ،آینده نگر باشند ،مطمئن باشند دیروز هرچه بود تمام شده و گاهی باید گذشته را فراموش کنند اما با عبرت از آن یاعلی بگویند و حرکت کنند.هرچقدر هم طعم تلخ شکست ها را بچشند با درایت وهشیاری می توانند آینده شیرینی را برای خود رقم بزنند .

وی که مانند سایر میانسالان فراز و نشیب های فراوانی را تجربه کرده است می گوید :خود شناسی مهمترین زیر بنای رسیدن به موفقیت هاست ،باید از گذشته درس بیاموزیم اما درحسرت از دست رفته ها زانوی غم بغل نکنیم.این شعار نیست که بگوییم فقط با هدایت بزرگترها و تکیه به توانمندی های خود است که می توان آتیه ای روشن را رقم بزنیم با نشستن و دست روی دست گذاشتن و غبطه رفته ها را خوردن فقط و فقط فرصت های طلایی عمر از دست می رود.


 

فقط به یک بهانه...

 

...پس از هزاران راه رفته ،هزاران درد و رنج و غصه ،هزاران خون دل خوردن و هزاران هزار دیگر...اینک همان ها دستت را می گیرند و به این خانه می آورند تنها به یک بهانه...زندگیمان مملو از دغدغه است...

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

صادقیه را به خانه برادرم ترجیح می دهم...

 با اینکه نابیناست گوشه گوشه آسایشگاه را بدون همراهی کسی طی می کند،هرگاه دل و دماغی داشته باشد از دیگر ساکنین این خانه عیادتی کرده ودمی را درکنارشان  به صحبت می پردازد ،می گوید درست است از نعمت دیدن محروم هستم اما  معنای نگاه و کلام اطرافیان را خوب خوب احساس می کنم،اگرچه از این حق طبیعی محروم هستم اما بازهم خداوند را شاکرم که سلامتیم برقرار است وبرای انجام کارهای شخصی دیگران را به زحمت نمی اندازم ...آهی کشیده و با دعای خیر به موسسان و نیکوکاران این آسایشگاه می گوید:از خانواده فقط دوبرادر برایم مانده است گاهگاهی به سراغم آمده ومن را یکی دوروزی میهمان خانه هایشان می کنند اما دلم می گیرد از بسیاری بی مهری ها ،چشمانم نمی بیند اما چشم دلم بینای بیناست.

قطره اشکش را پاک کرده و می گوید :صادقیه را به خانه برادرانم ترجیح می دهم.

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دلمان خوش این دورهم بودن هاست

عصرها که می شود بساطشان را درایوان کنار درب ورودی سالن آسایشگاه پهن کرده و هرکس به قدر بضاعت خود خوراکی می آورد ،تخمه آفتاب گردانی - چای و میوه ایی ،خلاصه ساعت ها با یکدیگر گل گفته و گل می شنوند والبته گهگاهی نیز مانند دوران کودکی برسرموضوعی مشاجره لفظی می کنند ،بعضی هایشان با نیکی از فرزندان خود یاد کرده و دعا گویشان می شوند و تعدادی نیزبا آه و حسرت از بی وفایی جگرگوشه هایشان گلایه می کنند،با جمعشان که همراه می شوی ،صحبت هایشان را که می شنوی به خوبی درمی یابی که ،چه کوچک است دنیا و چه کوتاه است عمر،اینجا معنای چه زود دیر می شود را به وضوح درمی یابی....تنها دلخوشیشان به این دور هم بودن های اجباری است.

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

محکومیم به تنهایی اما خدا را داریم.

زیادناراحت نیستیم که  چراخانه سالمندان محل سکونت دوران پیریمان شده است ،دلخوریم از اینکه چرا از خانه و جمعی که عمرمان را بدون سرسوزن چشم داشتی صرفشان کردیم طرد شدیم آن هم به بهانه ناتوانی و ضعف ...دلمان می سوزد از اینکه محکومیم به تنهایی اما خدا راداریم،چه شبها که تاصبح پلک نزدیم مبادا تب همین سنگدلانی که ما را به اینجا آوردند بالا برود مبادا تشنه باشد و ما متوجه نشویم ،صدافسوس که بیش از چند روز برایشان عزیز نبودیم.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نرم نرمک می رسد اینک بهار...بازپرسیم حال دل سالخوردگان

آخرین روزهای سال 1393 را درحالی به انتها می رسانند که همچنان به دیدار فرزندانشان امیدوارند ...یادمان باشد اینجا پدرو مادرانی حضورمان را حتی برای دقایقی کوتاه چشم انتظارند،بهار طبیعت را باشادی سالمندان جشن بگیریم تا دعای خیرشان مهربیمه ای باشد بر برگ دیگری از عمرمان .

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

اولین روز از بهار 1394 درصادقیه

بدون گلایه از خوب و بد روزگار،نعمت دیدن یک بهار دیگر را سپاس گفته و فرصت باهم بودن درکنار هم سن و سالانشان آن هایی که با هم دردهای مشترکی دارند را غیمت دانسته و فارغ از جفای زمانه وآسوده از اینکه به خاطر ناتوانی و رنجوریشان سرزنش نمی شوند با یکدیگر گل گفته گل می شنود.به یاد گذشته های دور نغمه های شادی سرمی دهند تا غمگین نشوند آنان که از سرمهر به عیادتشان آمده اند.

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خانه تکانی که کردند مرا هم به اینجا آوردند...

وا اسفا بر بعضی از ما انسان ها که دانسته یا نادانسته زخم هایی برروح عزیزترین هایمان می زنیم که هیچگاه با هیچ مرحمی درمان نمی شود...

مادرمیانسال که ظاهرا عیب و نقصی نداشت درحالیکه با خودش حرف می زد و هراز گاهی اشک هایش را پاک می کرد در کنار درب ورودی آسایشگاه نظرم را به خودش جلب کرد ،کمی آن طرف تر در اتاق سرپرستی صداهایی به گوش می رسید ،از مدیریت موسسه انکار که چگونه راضی می شوید مادرتان که دست و پاگیر هم نیست را در خانه سالمندان بگذارید و از آن چند فرزند هم که ظاهرا به لحاظ مالی متمول بودند اصرار که مادرمان زیاده گو و پرحرف شده ،حواس پرت است و بهانه هایی که شاید برای خودشان موجه بود ،جلو رفته  و از این مادر پریشان حال ماجرا را جویا شدم ،او تنها یک جمله گفت ،اینکه فرزندانم مرا نیز همراه با وسایل نخ نما - بدون مصرف و اضافی منزلشان بیرون انداختند و خانه تکانیشان را عمیق تر انجام دادند ،حالا به این امید که بعد از یکماه که از سفر خارج از کشور برگشتیم به دنبالت می آییم مرا به اجبار به خانه سالمندان آورده اند ....

به راستی چه برسرعواطفمان آمده که این چنین یخ زده شده است؟

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رزق وروزی از خانه هایتان کم می شود زیرا...

همان هایی که ما خارجی و بی دین می خوانیمشان بربعضی از رفتارهای ما خورده می گیرند که به حق هم است ،درانتهای بازدید چند توریست کانادایی از این مرکز نگهداری سالمند (آسایشگاه خیریه صادقیه) گپ وگفتی دوستانه انجام دادیم ،برای ما بسیار جای تاسف بود که توریست ها متفق القول و با صراحت اعلام کردند ایرانیان ما را بی عاطفه خطاب می کنند درحالیکه خودشان به نزدیکترین کسانشان رحم ندارند،خانه سالمندان جای سالخوردگان بدون فرزند و از کار افتاده است نه والدینی که صاحب چندین فرزند هستند و هنوز توانایی و قدرت بدنی و جسمی دارند، مگر فرزندان این سالمندان نمی دانند که پیران برکات خانه اند چرا با دست خودشان موجبات فقر و تنگدستی را برای خودشان فراهم می کنند؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------